دلم ؟! دل تنگم می خواهد از نامردیها و از پلیدیهای این دنیا بگوید,

در دنیایی که نه مهریست نه وفایی و نه عاطفه ای,

چرا باید به دنیا می آمدم وقتی دلم می گیرد و غصه تا زانوانم بالا می آید؟

من کنار غم هایم می ایستم و به دوردستها می نگرم

که آیا روزی من در آن سوی چهل سالگی خواهم ایستاد؟

آیا موهایم را آغشته به برف خواهم دید؟

یا همین فردا, همین فردا برای همیشه به پنج شنبه ها خواهم پیوست.

خدایا زندگی چقدر کوتاست وقتی به دوردستهای روشن فردا می نگری ناگهان شب می شود...