جیغ

 

 

(ice-girl)نوشته:دختر یخی

 

 

 

 

پنکه سقفی وسط حال در حال چرخیدن بود و هراز گاهی هم صدای قژقژ میداد بازم سنگینیه نگاهیو از تو آشپز خونه تنگو تاریکم حس کردم ولی اخه کسی نیس بگه عقل کل وقتی تو خونه تنهایی کی داره نگاهت میکنه :/

ادامه مطلب

خوب دسته خودم نیست حس میکنم یکی نگاهم میکنه... خونم زیاد نور گیر نیست و همین کلافم میکنه حس خفقان بهم دست میده کلا خونم خیلی عجیب غریبه با یه معماری مزخرف .

بعضی شب ها صداهای عجیب غریب از توی اشپز خونم شنیده میشه امشب هم از اون شبها بود همیشه هم سر ساعت دوازده شروع میشد تق تق تق ....صداش واقعا روی مخ بود اینگا که کسی مدام داره در میزنه این اعصاب ادمو میریخت بهم ....

اصلا امشب خونم خوف برنگیز شده ماه هم تازس به خاطر همین خونه از همیشه تاریک تره هـــــوفــــــــ .پاشدم برم اب بخورم که انگار یکی برام زیر پایی گرفت حوردم زمین پهلومم خورده بود کنار مبل نفسمو بریده بود امشب حسابی توهم زدم برگشتم ببینم چی بود که...چیزی ندیدم:/

پاشدم راه افتادم سمت اشپز خونه تا پامو گذاشتم تو اشپز خونه صداها قطع شد و یه نسیم خنک از کنارم رد شد....چشمام از تعجب داشت میزد بیرون اخه اشپز خونه پنجره ای نداشت که بخواد باد یا نسیم بزنه....بیخیااااال دره یخچالو باز کردم و بطری ابمو در اوردم و یه نفس رفتم بالا که یهو یه دستیو روی شونم حس کردم اب پرید توی گلوم داشتم خفه میشدم دیگه ولی دیگه اثری از دست روی شونم نبود .....

یهو زمزمه ای کنار گوشم شنیدم :از اینجا برو....و بعدش دیگه هیچی نفهمیدم



پ ن:ادامه رمان توی وبلاگ وحشت کده گذاشته میشه


قوانین:هر گونه کپی برداری ممنوع است

اگه خواستید کپی کنید هم حتما باید منبعو ذکر کنید و اینکه اگر خواستید ادامه این رمانو بخونید باید عضو وحشت کده(ریگ جن)بشید وپارت های بعدی رمان رمز دار خواهد بود